![]() |
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
![]() |
|
مرده ام
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
می هراسم( خط خطی قدیمی)
|
|
من اززیبایی و این سادگی ها ی مکرر، می هراسم از این زشتی و سختی آنچه آمد بر سر ما، می هراسم
ز آواز خوش بلبل، پر پروانه عاشق ، تن شمع ز فال حافظ وآن بی قراری های زیبا، می هراسم
ستاره ، کهشکشان، حتی نگاهی خوش به رویا از عاشق گشتنم بر نورماه، برروی دریا، می هراسم
ز باغ پُر گل و پروانه و افسون و رویا ها ی جنگل ازآنچه شوروغُوغا می کند بر جان تنها، می هراسم
من از نامردی و چاقو زدن از پشت، با دست عزیزم ز آهوی شکسته دل که می آید بر ما، می هراسم
نمی سازم دگر آزاد صید ی راکه در بند ی اسیر است من از زندانی صیدی شدن در بین صحرا، می هراسم
نمی خواهم ببینم عشق را آهسته می آید سراغم ز افسونی که روحم را کند بسیار زیبا، می هراسم
من از دیروز و امروز و تمام خاطرات تلخ و شیرین زهر چه می رسد درراه من تا صبح فردا، می هراسم |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
دنیای وارونه
|
|
تیشه ها پر جوش و خاموشان همه راهی شدند چون شکست دندان، گدایان حاتم طاعی شدند
می فروشان، خمره ها را ریختند در رود عشق عاشقی را آب برد و سینه ها خالی شدند
خون گرفت جای گلستان، دشتهای سبز را سبزه ها آتش گرفته، رنگ عنابی شدند
غیرت انسان به تیر غیب رفت آن سوی کوه کوه ها از هم گسسته، سوی ابر جاری شدند
ماهیان پرواز کردند، پرکشیدندتا فراز کوه ها شیر و اشتر ها به دریا ها زدند، ماهی شدند
چشم اقبال از زمین برچیده شد بر هر کسی چون زمینی ها مترسکهای پوشالی شدند
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
کهکشان می جوشد
|
|
این چشمه زماه، نور خدا می نوشد از دامن رود ... ستاره ها می جوشد انگار به لطف ماه، امشب روز است تاریک شبی که کهکشان می پوشد |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
نمی دانم که این تیر است می آید به سویم و یا من می روم سویش که می خندد به رویم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
سرزمین زیبای من ایران
|
|
ما همه از آسمان آبی، از اوج ستاره آمده ایم با موج دریای خزر، نرم وآهسته به این کرانه آمده ایم از رودِ پرخروش اروند رود، از کوهِ بلند و غیورِ الموت از دماوند و شیرکوه، از دشت های پر زلاله آمده ایم ما زاده نصف جهان ، همدان ، تربت جام و تهرانیم از بهشت شیراز، سبک بال چو پروانه آمده ایم اصل ما از بادگیر های یزد می رسد به جانِ وطن از خلیج فیروزه ای فارس، با صد هزارترانه آمده ایم پر ز مهر گشته صورتمان ز آفتاب تابان و سرخِ جنوب زگرمای خرمشهر، این دیار پر ز افسانه آمده ایم سبز و شادیم به مازندران و گیلان و خاکِ خوب شمال آذری بودیم که چون شهریار با کلامی شاعرانه آمده ایم نطفه در خاک کرمانشاه و سرسپردۀ طوس و کرمانیم غسل داده به رود کارون، بی گمان ز راه آباده آمده ایم زادگاه ما، یادگار حافظ و سعدی و اشعار نیمایی است از خاک طالشِ مهربانیم که با کلام عاشقانه آمده ایم هرکه هستیم و هرچه هستیم ، آریایی و از این خاکیم همه در یک کالبد، پروازکنان به این آشیانه آمده ایم یک رنگ می شویم و یک صدا در برابر دشمن زمان یک تَنیم که برای ساختن ایرانی سربلندو آزاده آمده ایم |
|
2 نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
یوش
|
|
ده بالا، سمت نور سر پیچ دومی.... ..... نه خیلی دور ...کمی قبل از بلده ...نرسیده به کُجور اول ِ دشت شقایق سمت راست خونه ی... اجدادی ماست ... توی آبادی ما... می شه عاشق شد و گفت می شه گُُل داد و شکفت
توی آبادی ما روی یک تکه ی خشت می شه از عشق نوشت می شه افسانه کشید روی بوم سرنوشت می شه از خشکی گریخت مثل بارون شد و ریخت
توی آبادی ما ... زیراون درخت بید می شه ، نیما رو دید لب چشمه ی بهشت می شه با چشم شنید می شه از سر کتل بی پروبال پرید می تونی از ده ما برسی عرش خدا شب پرستاره رو بری تا خونه ی ماه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
...
|
|
هیچ گلی در این جهان، بوی تو را نمی دهد شهد وعسل به کام من ، طعم تو را نمی برد گرچه به ناز رفته ای، نظر به ما نمی کنی به سادگی بر تن ما، جامه عشق نمی درد تلخ نشد خاطره ات به زهرو نیش و نوش غیر بوی گلت به هر نسیم، از سر ما نمی پرد هر که به تار می ز ند ، تا ببرد دل مرا |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
امید
|
می پرم، تا بلکه رویت را ببینم در سپیدار افق در تنم ، قلبم به لرزه آمده دروقت دیدارت زشوق
در میان ابرها می چرخم از بین نسیم و ماه و باد در درونم موج رنگینی شده بیدار، گشتم شاد شاد
رنگ دریا می شود چشمم ، تنم پُرمی شود از نور و پَر شوق دیدارت ، مرا لبریز رفتن کرده و عشق ِ سفر
روی امواجی سپید، گل داده صد یادنگاهِ مست تو می دهد گل آرزوهایم... اگر بوسه زنم بر دست تو
کم کمک، باران گرفته می زند بر شیشه افکار من می دود درهم، هزاران رنگ زیبا در میان خواب من
محو می گردد پَر وبی بال می گردم به آنی در خیال در میانِ بسترم، صبحی پُر از افسوس و امیدِ محال
|
|
2 نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
ِِشب رسید *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
کاش
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
آه
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
بند اول ... بند آخر
|
|
آخرین دیدارمان یادت هست بند اول : آخرین لحظه ی دیدارمان یادت هست ؟ در کنارآن دیوار ، دیوارکشیده شده تا ابد. دیوار سوراخ شده از ظلمت ومستمر درتاریکی و لجباز برای بودن با گودالهای ژرف، تکیه کرده برزمان و برظلم وآوار شده بربهت من وسکوت وشرجی و درختان نخل خسته ورطب تازه رسیده و قرآنی که در جیبت گذاشته بودم و قرآنی که با خود آورده بودم با چند سیب و لیمو ترش که می دانستم دوست داری وصدای دعا بود وبوی غلیظ مهرکه با رطوبت اروندرود، جاری بود در نفسهایمان وباز هم سکوت بود و نگاه بود بدون کلام و نگاه بود با اشکهای من و نگاه سرسخت و مهربان توکه نمی خواست اشکم را ببیندوهمیشه می گفت شیر زن باش، شیرزن وتو در مقابل من. توی ناگزیر به سفرو همراه با بی قراری و بی تابی برای رفتن و اسطوره شدن، تاریخ شدن و.... نگاه من که تهی می شد از تو در آخرین لحظه های دیدارمان......... بند دوم : آخرین لحظه دیدارمان یادت هست زمانی که سرم را روی شانه های مقاومت گذاشتم وصورتم را به گردن ستبرت نزدیک کردم ؟ تنت بوی عشق می داد، بوی زندگی می داد بوی سیب می داد. هیچ کس دیگر این بو را برای من نداشت بوئی جاری ومداوم در رگهایم تاهنوز. برای اولین بار در آخرین لحظه های دیدار گذاشتی تا سیر بوبکشم تورا. و نگاهم نکردی، شاید می خواستی از تو دل بکنم یا از من دل بکنی به همین راحتی که فکر می کردی، که فکر می کردم فکر می کنی نبود کندن از تو. صورتت پیش آوردی تامن ببوسم، مثل همیشه، نمی خواستی مهرت را به من نشان بدهی، مبادا به تو دل ببندم ولی ازخیلی پیشترهابسته بودم. سخت بستم مثل دخیلی که همیشه برای مراد دادن به آن نگاه می کردم و در انتظاری دست نیافتنی در انتظاری همیشگی برای رسیدن به تو و به مرادم و امید به رسیدن به تو در آخرین لحظه های دیدارمان ........... بند سوم : آخرین لحظه دیدارمان یادت هست . که دستهایم را دور اندام جوان و کشیدو قوی تو حلقه کردم. اندامت را همه تحسین می کردند. می خواستم به دستهایم شهامت بدهم می خواستم به دستهایم تجربه هدیه کنم، تجربه در آغوش کشیدن عشق را مهر را مهربانی را، می خواستم دردستهایم خاطره ای بکارم از تو که هرگز خشک نشود. دستهایم هنوز خجول بود و بی تجربه، دستهایم تجربه ای برای خداحافظی نداشت و نمی دانست که اگر اورادر آغوش بگیرد ممکن است این آخرین لمس منحصر به فردیک لمس عاشقانه باشد. چه می دانست دستهایم ، هنوزکودک بود. دیگر برای تجربه کردن وقتی به من داده نشد ولی در آغوشت گرفتم و به سینه ات مهُر شدم . مهری که هنوزبرسینه خود دارم. در نگاهت که به آسمان نگاه می کرد رخنه کردم وغرق شدم در شط خروشان آن ودرساحل آن کپری زدم به اندازه عمر. تورا نوشیدم ومست شدم در آخرین لحظه های دیدارمان .........
بند چهارم: آخرین لحظه دیدارمان یادت هست. درست درآخرین لحظه مرابوسیدی. اولین بوسه و آخرین بوسه در آخرین لحظه دیدار؛ وقتی مرابوسیدی، شکفتم گل دادم جوانه زدم ، متعالی شدم ، بزرگ شدم ، پرنده شدم ، پرواز کردم افکارت که در اوج بود. در آخرین لحظه های دیدارمان ......... بند آخر: آخرین لحظه دیدارمان یادت هست؟ در آخر آن بند، اشک نریختم، استوار ایستادم ، همان طورکه می خواستی شیرزن بودم و شیرزن ماندم، نسوختم، ساختم. شک نکردم به عظمت روحت. شک نکردم به استقامتت به بزرگ بودنت به ایمانت به شجاعتت به عشقت به مهرت و به وفاداریت ونگاه کردم که می روی سرمست مست دیدار یار و مرا باقی گذاشتی که دوباره تورا تکرار کنم . بارور شوم از تو از ریشه هایت که دمیده بودی در من. واز پس دیوار...... بوی باروت وصدای سرب آمیخته به خون به عشق به هستی ودیوار کشیده تا ابد وسوراخ های ژرف وصدای پرپروازت را به سوی قله های آرزو ارتفاعات دست نیافتنی جاودانه شدن . وکسی مرا صدا زد بندآخر، به آخربند. قرآنی را که لحظه ای پیش در جیبت گذاشته بود م به دستم داد و یک سیب گاز زده و نیمه ای از یک لیموترش قرآن راگشودم؛ هنوز جاری بود سوره مبارکه الفاتحه سوره مبارکه یوسف والقیامه ولشمس واللیل والنور وجاری بود خون گرمت همراه آن و می چکید قطره قطره برزمین وهنوز قرآنت بوی تو را می داد در آخرین لحظه های دیدارمان ....... بوی پدر. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
نخند به سادگیم
|
|
نخند به سادگیم گمان مبر نمی دانم که با نگار دگر، جور گشته ای گمان مبر که رفتی و شدی پنهان ز افکارمن دور گشته ای هنوز خوش است دلم به خاطراتِ شیرینم هنوز به عشقِ تو سجده می کنم به رسم دیرینم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
سکوت
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
حالا همین جا
|
|
تو را می خواهمت حالا همین جا همین حالا که طوفانی است دریا
در این ابر و در این افسونِ باران بر این ساحل که تازه می کند جان
همین جا که به لب آورده کف موج صدای خنده ی ساحل رسد اوج
تو را می خوانمت بر روی قایق کنار رقص ماهی های عاشق
میان بوی باران، سبزه و سنگ در این رنگین کمان پاکِ هفت رنگ
تو را نزدیک خود نزدیک دریا تو را امروز می خواهم نه فردا
درون قایقی بر آب خفته که آرامش در آن هر سو نهفته
تو را می خواهمت بی هیچ صبری به رنگ آبی عاشق، نه ابری
کمی عشق و شراب ِ سرخ و دریا تو را امروز می خواهم نه فردا
|
|
2 نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 5:44 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
coffee
|
این تصویر، برای پست جدید من ... و برای همه فعلآ "کافی" خواهد بود... |
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
بزرگ مرد نامرد
|
|
هرگز گمان نبرده بودم روزی مرا را به دست باد می دهی هرگز نخواندم این کتاب بی خط را در نگاه من این چنین شاد می روی
می روی و هرگز ندیدی که دلم شکست به دست بی رحمت هرگز نگفتی این زن تنها مرحمی بود به جان پردردت
حتی به خوابم نیامدی هرگز تا ندانم ریا بود هرچه می گفتی یاد داری که خاطرت مکدر بود ؟! برسر همین شانه می خفتی
حالا که رفته ای برو بدرود ای که بافریب عاشقم کردی برو که دیگر نمی کنم یادت تو همان بزرگ مرد نامردی
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
پوشیده عریان
|
|
در ابر پنهان می شوم ، دریا و طوفان می شوم ابر سیاه ِ پر ز درد ، یکباره باران می شوم
از دامن کوه و چمن، تا اوج عشق پر می کشم با شور می سازم رهی ، اما پریشان می شوم
با شور می پوشم به تن، پیراهن گلدار سرخ می رقصم از آواز تو، از خنده گریان می شوم
تن می کشم بر پیله ام ، شاید شوم پروانه ای خالی وپر از لحظه ها ، پوشیده عریان می شوم
هی می شوم مانند موج، بر ساحلی از نور و عشق چون شعله ای هنگام مرگ، درباد پنهان می شوم
برروح خود هی می دمم، دم های خوب هستی ام اما ز دست بخت بد ، یکباره زندان می شوم
آباد می سازم تنم ، با سنگ خارا، سنگ صبر اما نمی دانم چرا ، پیوسته ویران می شوم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
بازآن زن تنهای قدیمی
|
آهسته به گوش دفتر شعر می خوانم از اندوه درونم انگار که از میانِ جانم افتاده و از درون برونم
ذرات بلورِ اشک و آهم می بارد و می شکافد از درد هر شعله سرکش وجودم چون دانه برف می شود سرد
زخمی و شکسته بال و خسته در جنگ و نبردِ نا برابر فریاد من از دستِ تو ای دوست فریاد زدستِ تو برادر
در بینِ هزار یار و تنها دیگر به کسی هوس ندارم نه ... طاقت پرواز دوباره نه ... طاقت این قفس ندارم
از باور خاطرات خوبم آهسته و نرم می شوم دور بازآن زنِ تنهای قدیمی آشفته و سرگشته و مهجور
|
|
2 نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 3:53 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
دلم به زبان مادری ام برای خودم تنگ است
|
|
نقاشی: ایمان ملکی قبل از خواندن شعر مزخرف این داستان را بخوانید : http://allak2llak.blogfa.com/ ----------------------------------------------------- بر جان خودت چرا به سختی دشنه می زنی، به تیره بختی
چون می شکنی درون وجانت از حلق برون کشی، زبانت
فریاد مکن که خود فریبی در جمع نشسته و غریبی
این قیل و مقال وماتم از چیست بد کرده به خود به جزخودت کیست
این زخم بزرگ اگر چه سخت است بیهوده گله مکن که بخت است
تو خود به تنت چنین نمودی بیگانه و دشمنت، تو بودی
تو خود به جهان شراره هستی آتش به چه می زنی که مستی
برخیز که جان تو شریف است خود بر خود تو فقط حریف است
هرچند شکسته گشته روحت بگذر... به فدای تار مویت
بگذر ز هر آنچه بر تو بد بود تکرارمشو ، چه داردت سود
آن شیشه، شکسته با نسیمی از نو تو بساز، درچه بیمی
بگذر که گذشته رفته از دست از هرچه گذشت بایدت رست
آباد بکن، تو خانه ات را از نو بسرا، ترانه ات را
این پند شنو که وقت تنگ است فردای شب سیه، قشنگ است
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
ساناز
|
|
ای عجب عشق کجا می روی این گونه به سر که چنین مشک و گل و سوسن و عنبر داری
چشم غریبه کور ی عصا کش ای کشته که را کشتی تا کشته شود روزی ز سرسنگ عقابی که دلم هواتو دارد ... ای ول ل ل |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
تعطیل
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
اسیرم کن
|
نبودی تا بگیری دست سردم ندیدی با خودم بی تو چه کردم به آتش چون کشیدم، دامن خود فراموشت کنم، اما نکردم
برایم این جهان باتو جهان بود درون سینه ام عشقت نهان بود اگر چه پیر می شد جسم خاکی همیشه روح من با تو جوان بود
سراسر شور بودم با نگاهت پر پرواز من بود و صدایت چرا یک دم نماندی در کنارم که بالم را بشویم در هوایت
اسیرم کن دوباره با نگاهت مرا مصلوب کن در خاک پایت تو را می خواهمت هرچند دوری بیا ای نازنین، مُردم برایت
-------------------------------------------------------------------- لینک زیبایی است ببینید http://louzi.ir/clip/shokr/ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
نبات تلخ
|
نمی دانم نباتی یا که زهری دمی با ما خوشی صددم تو قهری
زمانی رود پر جوشی کنارم به آنی با بیابان هم جوارم
نه می خندی نه غمگینی به رویم نه می مانی نه می رانی ز کویم
نمی دانم که هستی یا چه جویی که بسته عشق تو بر تار مویی
نبات تلخ من؟! یا تلخ ِ شیرین؟! چه فرقی می کند ای عشق دیرین
ترا با جان و دل می خواهمت باز تو حالا هر چه می خواهی بنواز
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
شب یلدا
|
|
این اولین شب یلدایی است که ... بگذریم شعر همان بهتر که نیمه بماند و در انتظار ... خماری شعر را بیشتر دوست دارم ... بهتر است با همین شعر از اولین دفتر شعرم خوش باشم ... شاید دوباره شاعر شدم و شعر بهتری گفتم : یک کاسه انار روی کرسی برف آمده تا دامن اُرسی
هندو انه های سرخ بُستان گل شگفته از گُلش زمستان
آجیل پّراست به ظرف دیگر قل می زند آن گوشه سماور
اسپند به بوی خوش در آتش خوش حافظ و خوش شاخ نباتش
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
دلم برای کسی تنگ است که سال هاست نام او تمنااست
|
|
داستان های مرا در این وب لاگ بخوانید:
... دلم پرواز تنم پرهای بی اندازه می خواهد دلم یک شهر دیگر یک هوای تازه می خواهد نفس می خواهم از رنگ بلورِ ماه نگاهی تازه و یک عشق پرآوازه می خواهد... برگشتم که بگویم؛ ... سلام دیدم ...در نگاه من آب شدی قطره ای شدی ... به دریای عشق مثلِ ستاره ای همراه با ... شهاب شدی فریاد، ... فریاد از این ظلم بی مرز از این فریاد واخورده ای پرنده کوچکِ قلبم به چشم ناباورم سالهاست در آغوش خاک عاشقانه ... به خواب شدی
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
اقبال ( تکرار)
|
|
تنها ترین نارونِ عاشق این باغ …منم یک لِیلیِ استوار تُهی از …مجنون همیشه در …انتظار بی نگاهِ بی صدا بی توقع آرام … آرام برگ می دهم …این هوا به بزرگیِ … ماه و گل می دهم به رنگِ روشنِ …اقبال و …دلم همیشه بی هوا هوای تو دارد …دررویا به شکل نامنظم … انتظار
------------------------------------ بابک عزیزم برادر قشنگ و نازنینم : فکر می کنم همه فامیل و دوست و آشنا می دانند که من عاشق گل نرگسم ولی تنها کسی که برایم همیشه گل نرگس می فرستد تو هستی. گل هایت را همیشه روی قلبم نگه می دارم. وقتی گل نرگس را بو می کشم نجابت و زیبایی آن را می ستایم و همیشه می گویم چطور این زیبا اینقدر سرافتاده است و وقتی آن را بو می کشم آنقدر عمیق است که گاهی نفس کم می آورم. قربان شکل ماهت فقط خودخود خود تنها خواهرت
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
کابوس
|
صبح است ودست افکار، بیدار مانده درمن چیزی شبیه کابوس، هشیار مانده در تن
گفتم بخواب، مارا، زخم است دل،نزن چنگ دیگر نمانده طاقت ، از خدعه ها و نیرنگ
طاقت ندارد این جان، تا روح را ببازد ما را رها کن از غیر، بردوستان چه نازد
کو معرفت، کجارفت، آن روزگار رنگین حالا هوای احساس ، بسیار گشته سنگین
حرمت اگر بریزد ، پیمان اگر بمیرد کو دست مهربانی، دست از دلت بگیرد
پیمان شکن فراوان، هر جا سبو شکسته ساغی چه می فروشی؟! میخانه ها که بسته
برجان خود نظرکن، دنیای خود پرستی است دنیای زشت نیرنگ، رنگ جدیدِ هستی است
زاهد تو از چه جویی؟! زهد است رنگ دنیا لب های خشک احسان، کوقطره ای زدریا؟!
در دستِ مهربان دوست، یک خنجرِ پراز خون آن را ز پشت خوردی، با خون توست گلگون
دیگر مبند بردوست، دل را که بی دل است او خرسند پول و قدرت؛ آخر چه منزل است او؟
در خاک سرد گورت، جزروح تو چه ماند ؟! جز استخوان بد بو؟! آخر تو را چه خوانند ؟!
حیف است که نام انسان، بر سنگ تو نگارند با چشم کور و بیمار، بینا تو را شمارند
صبح است ودست افکار، بیدار مانده درمن چیزی شبیه کابوس، هشیار مانده در تن
باید به خواب بینم ، دیگر که عشق زیباست چشمان آبی مهر ، چون رنگ خوب دریاست
باید به خواب بینم، پاسخ به مهر عشق است زیر نقاب دنیا، یک روی خوش بهشت است
دیگر بخواب ای دل، در بستری که سرد است دنیای بی حسابی است، دنیای پر زدرد است
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 5:57 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمامی خط خطی های این وب لاگ سروده و نوشته شده به وسیله تاج ماه بوده مگر اینکه نام نویسنده و یا شاعر ذکر شده باشد .
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* کی رفته ای ز دل ؟که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته؟که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را |
|
RSS
|
style>body{cursor: url('http://none-shadow.persiangig.com/rose.cur')}