تبليغاتX
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*
   

 دلم خوش است که دل به دل راه دارد.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
ماه رویم سیاه

 

ماه

رویم سیاه

 که دیگر نگاهت نمی کنم

شرمنده ام به خدا

 اصلآ هوایت نمی کنم 

 خسته ام ..... 

 خسته .....

از مکرردیدن رویِ ماه تو...

ببخش مرا ....

 که دیگر صدایت نمی کنم .

                                                            

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
بند اول بند آخر

( به سفارش و اصرار بی اندازه خودم، این خط خطی را که خیلی ها با آن آشنا هستند و قبلآ در وب لاگم گذاشته بودم، مجدد تکرار کردم. ببخشید مرا ولی دل است دیگر و بی صاحب زخمش هنوز درمان نشده)

 

 آخرین دیدارمان یادت هست

بند اول :  آخرین لحظه های دیدارمان یادت هست ؟ در کنارآن دیوار ، دیوارکشیده شده تا ابد. دیوار سوراخ شده از ظلمت ومستمر درتاریکی و لجباز برای بودن با گودالهای ژرف، تکیه کرده برزمان و برظلم وآوار شده بربهت من وسکوت وشرجی و درختان نخل خسته  ورطب تازه رسیده و قرآنی که در جیبت گذاشته بودم و قرآنی که با خود آورده بودم با چند سیب و لیمو ترش که می دانستم دوست داری وصدای دعا بود وبوی غلیظ مهرکه با رطوبت اروندرود،  جاری بود در نفسهایمان وباز هم سکوت بود و نگاه بود بدون کلام و نگاه بود با اشکهای من و نگاه سرسخت و مهربان توکه نمی خواست اشکم را ببیندوهمیشه می گفت شیر زن باش، شیرزن وتو در مقابل من. توی ناگزیر به سفرو همراه با بی قراری و بی تابی برای رفتن و اسطوره شدن، تاریخ شدن و.... نگاه من که تهی می شد از تو در آخرین لحظه های دیدارمان.........

بند دوم :

 آخرین لحظه  دیدارمان یادت هست  زمانی که سرم را روی  شانه های مقاومت گذاشتم وصورتم را به گردن ستبرت نزدیک کردم ؟ تنت  بوی عشق می داد،  بوی زندگی می داد بوی سیب می داد. هیچ کس دیگر این بو را برای من نداشت بوئی جاری ومداوم در رگهایم تاهنوز. برای اولین بار در آخرین لحظه های دیدار گذاشتی تا سیر بوبکشم تورا. و نگاهم نکردی،  شاید می خواستی از تو دل بکنم یا از من دل بکنی به همین راحتی که فکر می کردی، که فکر می کردم فکر می کنی نبود کندن از تو. صورتت پیش آوردی تامن ببوسم،  مثل همیشه،  نمی خواستی مهرت را به من نشان بدهی، مبادا به تو دل ببندم ولی ازخیلی پیشترهابسته بودم. سخت بستم مثل دخیلی که همیشه برای مراد دادن به آن نگاه می کردم و در انتظاری دست نیافتنی در انتظاری همیشگی برای رسیدن به تو و به مرادم و امید به رسیدن به تو در آخرین لحظه های دیدارمان ...........   

بند سوم :

 آخرین لحظه دیدارمان یادت هست . که دستهایم را دور اندام جوان و کشیدو قوی تو حلقه کردم. اندامت را همه تحسین می کردند. می خواستم به دستهایم شهامت بدهم می خواستم به دستهایم تجربه هدیه کنم،  تجربه در آغوش کشیدن عشق را مهر را مهربانی را، می خواستم دردستهایم خاطره ای بکارم از تو که هرگز خشک نشود.  دستهایم هنوز خجول بود و بی تجربه،  دستهایم تجربه ای برای خداحافظی نداشت و نمی دانست که اگر اورادر آغوش بگیرد ممکن است این آخرین لمس منحصر به فردیک لمس عاشقانه باشد.  چه می دانست دستهایم ، هنوزکودک بود. دیگر برای تجربه کردن وقتی به من داده نشد ولی در آغوشت گرفتم و به سینه ات مهُر شدم . مهری که هنوزبرسینه خود دارم.  در نگاهت که به آسمان نگاه می کرد رخنه  کردم وغرق شدم در شط خروشان آن ودرساحل آن کپری زدم به اندازه عمر. تورا نوشیدم ومست  شدم در آخرین لحظه های دیدارمان .........  

 

بند چهارم:

 آخرین لحظه دیدارمان یادت هست.  درست درآخرین لحظه مرابوسیدی. اولین بوسه و آخرین بوسه در آخرین لحظه دیدار؛ وقتی مرابوسیدی، شکفتم گل دادم جوانه زدم ، متعالی شدم ، بزرگ شدم ، پرنده شدم ، پرواز کردم افکارت که در اوج بود. در آخرین لحظه های دیدارمان .........

بند آخر:

 آخرین لحظه دیدارمان یادت هست؟ در آخر آن بند،  اشک نریختم، استوار ایستادم ، همان طورکه می خواستی شیرزن بودم و شیرزن ماندم،  نسوختم،  ساختم.  شک نکردم به عظمت روحت.  شک نکردم به استقامتت به بزرگ بودنت به ایمانت به شجاعتت به عشقت به مهرت و به وفاداریت ونگاه کردم که می روی سرمست مست دیدار یار و مرا باقی گذاشتی که دوباره تورا تکرار کنم . بارور شوم از تو از ریشه هایت که دمیده بودی در من. واز پس دیوار...... بوی باروت وصدای سرب آمیخته به خون به عشق به هستی ودیوار کشیده تا ابد وسوراخ های ژرف وصدای پرپروازت را به سوی  قله های آرزو ارتفاعات دست نیافتنی جاودانه شدن . وکسی مرا صدا زد بندآخر، به آخربند.  قرآنی را که لحظه ای پیش در جیبت گذاشته بود م به دستم داد و یک سیب گاز زده و نیمه ای از یک لیموترش  قرآن راگشودم؛ هنوز جاری بود سوره مبارکه الفاتحه سوره مبارکه یوسف والقیامه ولشمس واللیل والنور وجاری بود خون گرمت همراه آن و می چکید قطره قطره برزمین وهنوز قرآنت بوی تو را می داد در آخرین لحظه های دیدارمان ....... بوی پدر. 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
اقبال
 

   تنها ترین

 نارونِ عاشق این باغ

                       منم

یک لِیلیِ استوار

تُهی از

         مجنون

همیشه در

       انتظار

 

 بی نگاهِ 

 بی صدا

 بی توقع

آرام

     آرام  

برگ می دهم 

          این هوا

به بزرگیِ

       ماه

 

و گل می دهم

به رنگِ روشنِ

              اقبال

و 

دلم

همیشه بی هوا

هوای تو دارد

          دررویا

 به شکل نامنظم

               انتظار

 

  

آئینه را می شکنم:

  

روی به من کن کَمَکی

خورده براین دل تَرکی

زخم شده جان و تنم

کم تو بریزش نمکی

 

پوچ شدم،  مثل حباب

خام شدم یا که سراب

خسته شدم از من و ما

مست شدم، مست وخراب

 

بستۀ یک موی توام

در هوسِ روی توآم

تا که ببینم رخ تو

رهگذر کوی توآم

 

عاشق و دیوانه منم

خسته ز میخانه منم

تاکه نبینم رخ غیر

 آئینه را می شکنم 

 

تو خود خورشیدی

که منور کردی

این جهان را با عشق 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
میدان شاعر

میدان شاعر

 سالهاست که

با پیراهنی قرمز

بر چمنِ این میدانِ شاعر

 از سوراخِ تنگِ انتظار

نگاه می کنم

که از تو جامانده ام

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
اگر که بدانم عشق چیست به خاطر وجود توست.
 
2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
هنوز به عشق تو سجده می کنم

 

نخند به سادگیم

گمان مبر نمی دانم

که با نگار دگر، جور گشته ای

گمان مبر که رفتی و شدی پنهان

ز افکارمن دور گشته ای

هنوز خوش است دلم

به خاطراتِ شیرینم

هنوز به عشقِ تو سجده می کنم

به رسم دیرینم 

 

                            

                                                                      *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*

 

در این دریای طوفانی
در این دریای بی ساحل
 
منِ عاشق
چرا در دام این تنگم
که از دریا
تهی مانده

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
عشق بی هیچ گمانی زیباست

 خورشید خانم- نقاشی باتیک - اثر تاج ماه

 

 

 

چادُرم

      ...گُلدار است

گُلش از جنسِ بلور

لبه اش گل دوزی

مثل شیشه 

         ... مثل نور

 

چادُرِ گلدارم

 با من است

          ... وقت  نماز

از سَرِ حاجت من

 می پرد

 تا که بلندای

            ... نیاز

 

از پسِ چادر من

دشتِ بی گل

ز اقاقی

      ... لبریز

 

برگ غم می ریزد

از سر چادرِ من  

چون

    ... پاییز

 

تا دَمِ خانۀ دوست

 از سر چادرِ من

یک قدم برداری

بی درنگ 

        ... منزل اوست

مِهر

از دل چادر من

شکل حقیقی دارد 

نه،  به رنگِ رویا است

  

از سر چادر من

عشق

بی هیچ گمانی

             زیباست. 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
باغ گل

 

رفته  بودم  سفر اما  دل  من نزد تو  بود

غیر  از اشعار تو در خاطر من  هیچ  نبود

 

 نه گلستان و نه گل جلوه نکرد در نظرم

دل  نرفت  بر سفری جز دل تو در سفرم      

 

نه بلندای سرکوه گرفت راه  مرا بر دل تو

نه که دیدم  سرخی جزگل سرخ  لب تو

 

چشمه ها خشک نموددر نظرم بی رویت

خوش درخشید از تاک، حلقه مستِ مویت  

 

عهد  کردم،  نروم  بی تو  سفر یا در  راه   

با تو باشم هر جا، روی زمین،  تا دل ماه

 


 

ای باغ گل ياس سفيد

  ای مونس من نور اميد 

 

  اين ماه که برقامت تو می تابد

  هرشب به کنارسرو تو می خوابد

 

نورمَه خود زعشق تومی گيرد

بی عشق توتاريک شده می ميرد.

 


 

تو رو بايد از کدوم گل، از کدوم گلخونه بوئيد؟ تو رو بايد با کدوم اسب، از کدوم قبيله دزديد؟ تو صراحت طلوعي واسه شادي وجواني. تو صميميت آبي واسه شستن جراحت. تو رو از صداي قلبم، لحظه لحظه من شنيدم . تو رو من نفس کشيدم.

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
توبه

            

 

 توبه  کردم  سر  سجاده عشق، از ته  دل

که  دگر  باره  به  روی  تو نگاهی  نکنم

 گفتم  این بار که  دید م گل  رویت، ای یار

 در خفا  می گذرم،  هیچ   صدایت   نکنم

 

نزنم  دم،  دگر از  دوری   تو   با   یاران

نه  بسوزم نه  بگریم  هرشب  چون باران

نه  شکایت، نه  که  منت  بکشم  من از تو

نه  کنم، حجر تو را  با کس   دیگر درمان

 

رفتم  آن روز به  بازار بزرگ نان  بخرم

کاسه ای ماست، کمی سبزی ترخان بخرم

چادر توری به  سر کردم  و نعلین  به   پا

روگرفتم که از این مهلکه  من  جان  ببرم

 

دیدمت تنگ غروب زیر گذر، دم  سقاخانه

شمع  بر دست ،  دل سوخته چون   پروانه

ناله  از  دوری  من می کردی،  از ته  دل

قطره ی  اشک  توساخت،  کار من  دیوانه

 

کاسه افتاد زدستم  به زمین  ماست  بریخت

توبه با  چشم تو در  هم   بشکست   مستانه

توبه  گرگ  که گویند مرگ  است،  درست

به   درستی      شده   مصداق  من  دیوانه

83/11/3


وصيت نامه !

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

از همه عزيزاني هم كه با ميلاشون منو شرمنده كردن ممنونم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
رحلت بهاری دکتر وشمگیر اسفندیاری و دکتر عبدالحلیم شایق ( پندار)
 

رفتن عشق به در خانه دوست، هجرت گل به سرای منزل

     و قدم رنجه نمودن در باغ، مثل یک پروانه...

 

او... بهار بود كه شتابان رفت، گوئي نسيمي ازعطر بيداري گل ها،  از لابه لاي فراغت نرم و سفيد شكوفه ها گذشت. او رفت و فروغي كه با حضورش قلبها را مالامال از گرمي واطمينان مي كرد ، جاي خود را به حيرتي گسترده داد كه مانند احساس سرما در اندرونمان منتشر شد.

وقتي او رفت شب از روي شاخ وبرگ درختان مي گذشت، او براي رفتن چنان مصمم بود كه گوئي كاري ناتمام را بايد با رفتنش تمام كند. ابري بود كه از دامنه دشت هاي خوابيده در پاي كوه به نرمي گذشت، و تواضع نگاهش را به سكوت صخره هاي خاكستري وغمناك داد. قاصدك هاي عاشق با احساس سفيد خود صلابت رفتنش را به سوگ نشستند. 

 رضا و عبدالسلام عزیز : من هم مانندشما چله نشین رحلت بهارم، همراهم بدانید...

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تمامی خط خطی های این وب لاگ سروده و نوشته شده به وسیله تاج ماه بوده مگر اینکه نام نویسنده و یا شاعر ذکر شده باشد .

*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*
کی رفته ای ز دل ؟که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته؟که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را


نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
آرشیو موضوعی
روشن تراز ماه
1- من خود ماه شدم - یوش
گریستم همراه باران
صدای پدرم
ماه رویم سیاه
بند اول بند آخر
اقبال
آئینه را می شکنم:
میدان شاعر
هنوز به عشق تو سجده می کنم
دریا
عشق بی هیچ گمانی زیباست
باغ گل
توبه
شو ق نگاه
بسوزانید مرا
رسم الخط عشق
شهر فرنگ
بهانه
مسافر
متولد ماه عشق
من همیشه خوشبخت تاریخم
تمنا
قطع وزیری
... آوازه کن آوازه
کسوف کن
کسوف کن
دلم برای کسی تنگ است که سالهاست نام او تمناست
تو خود خورشیدی
میلاد
یادش به خیر...( اهواز )
چه شعر بگویم... چه نگویم ...
بک نفر فقط مثل خودت
من کیستم
عاقبت مردم
یک روز خواهم آمد
عالم زر
نمی دانم چرا
مصلوب
شب یلدا
ال امان
نمی خواهم ...
دوست داشتم ...
آواز باران
ایران سرزمین زیبای من
سورنا
مادر بزرگ
پر پرواز می خواهم
چون شیشه شکست جام قامت
پدر یادت همیشه گرامی
پر م از سکوت
شوق پرواز
دروغ گفتم
اسیر
زمان
وجود بی وجود
به خود آ .......
خاطرات دربند
قیامت می رسد
گل یخ
مست بی شراب
اگر دنیا بگیرد جمله آتش
نور دیده
راز و نیاز
خدا حافظ
خزان
خوش
چادرم
گل حسرت بهار
حلالم کن
آهسته می خوانم
عاشق کشی
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
بخشیدیم
نبات تلخ
بشکن
نه رومی و نه زنگی
می هراسم
فرش قرمز
می گریزم
دیروزی در کار نیست
یک روز خواهم آمد
کاش
هم خونه خدا
ببخشید...
بزرگ مرد نامرد
پوچ
صبح بدون عشق
هرچه از دوست رسد...
مرا ببوس
باران می شوم
از دوست
مهربانم ( برای دوست عزیزم نیر)
رقص سماع
تکرار
نبات تلخ
تو را می خواهمت حالا همین جا
برای رزا خانم
مشکنی این شیشه را
مرگ عشق
زندگی
کابوس
اسیرم کن
دلم به زبان مادری ام برای خودم تنگ است
بازآن زن تنهای قدیمی
پوشیده عریان
شب رسید
...
امید
همه ی جان و تنم ... وطنم ...وطنم ...وطنم
کهکشان می جوشد
پیوندها
ترانه
  خلواره ها ... ساناز جانم
  الک 2 لک ( دل نوشته های شخصی عزیز خانم)
  آمدید...
  وب سایت تخصصی گالری مبلمان مانلی
  نارنجابي ( سهیل پاشا زاده )
  ماجراهای محمد علی خان
  داستانک ( داستان های تاج ماه)
  خانه فرهیختگان جوان و باذوق
  4ghon وب لاگ کارهای معماری داخلی و دکوراسیون من
  دکتر الهی قمشه ای
  برای دخترانم ( لاله عزیزم)
  عزیزی آقا
  مهندس بابک اسفندیاری
  ن
  فال حافظ
  سرزمین من طالش
  BEWORG
  نامه های کوهکن
  قصه های عزیزآقا
  از روی دلتنگی
  مرد قبیله
  سایه های هیچ
  امیر
  برسر دوراهی
  رضا ... ترلان
  شیهه آفاق
  ساده مثل آب
  قصه بی سرزمین ( مریم)
  فال روزانه
  خلوت من
  یوما
  مداد و مدار ( خلیل جلیل زاده)
 
 
 
 
 
 
 
 
embed کی با دستهای من دستهایش را تکان می دهد

bn
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

style>body{cursor: url('http://none-shadow.persiangig.com/rose.cur')}




Love Cursors