![]() |
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
![]() |
|
شو ق نگاه
|
|
چه نامم نام تو، بی نامِ نامی؟ ترانه یا که قصه یارباعی ؟ بخوانم من تو را اسرار هستی؟ بگویم اسم تو عشق است و مستی؟ اگر گویند که نامت هست فرهاد کنم نام تو را هر لحظه فریاد اگر که کوه کن باشی به پیشه بیا این سینه ام برکن به تیشه اگر که یوسف است نامت به من گوی زلیخا، می شوم یک دم به آن کوی بگو نام خودت، ای رفته در راه مرا آزاد کن از قعر این چاه اگر روزی شوی مجنون کویم شوم لیلی، به جز مجنون نجویم نگاهی از سر لطفت به ما کن مرا بی تاج با ما هم ، صدا کن صدا کن تو مرا از روی بامت کمی نرمش بکن تو در کلامت مگیر دستِ گلت، از دامن ماه که با دست تو دولت، می شود شاه نگاهی کن به زیر پای خود چند مرا آزاد کن چون باد از این بند نگر، راهت به اشکم پاک کردم برایت سینه ام را چاک کردم به گل بوسه، کنم فرش زمینت هزاران بوسه بر زیبا جبینت بیا گل چیده ام بربوم و راهت تنم تب کرده از شو ق نگاهت
|
|
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
بسوزانید مرا
|
|
بسوزانید مرا با کرده خویش که این دل گشته از خود کرده ها ... ریش بیافشانید گَردم را به دریا نبیند کس مرا با کرده ام، بیش بخشکانید این تن را به حسرت که بهتر خشک گردد تا زند نیش چه بی تابم برای رفتن خود از این دنیا بدون یار و بی کیش چه بهتر جابمانم من زهستی مریز یک قطره اشک بر خاکِ درویش دگر زخم دلم را مرهمی نیست دگر این زخم را پوشیدنم چیست گذارید تا که دل در خاک گردد که شاید بی گناه و پاک گردد تنم را از کفن هموار سازید که از غصه کفن هم چاک گردد زنید برسینه ام یک زخم شمیشیر که خون از آن بریزد ... پاک گردد
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 7:3 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
رسم الخط عشق
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
این مطلب زیبا را عزیز دلم مریم برایم فرستاده
|
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود! |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
شهرفرنگ
|
|
عجبا ازاین: پیریِ مهربان این، پیر نمای جوان که هنوز دهانِ خاطراتش بوی شیر می دهد و مست تکان گهواره واز خودِ مهربانش جامانده هر صبح یک گل می دهد به امید پستانِ پرشیرِعشقِ اسطوره ای و نگاه می کند جوانی اش را از دریچه شیرین خاطره از شهر فرنگیِ گم شده تاریخ ... از سینمای آواره
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
بهانه
|
|
راستشوبگم؟؟!! ... دیگه طاقت ندارم الکی بگی : پیشت موندگارم تو بهانه ای واسه اشکهای ... داغم باغبونی واسۀ گلهای باغم تو خودت ... اِند کلام عاشقونه باز بگو دوستت دارم ...بیا سراغم *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•**•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* سلام دوستان این تست شخصیت واقعا جالب ومعجزه است حتما ببینید:
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
مسافر
|
|
تو، می روی آرام جان ؟
من، می روم از این جهان اشکت، بریز برسینه ام این سینه شد، آتش فشان خاموش کن جان وتنم خاموش کن، پیراهنم خاموش کن، خاموش تن آتش فشانی روشنم بی تو چرا، من زنده ام بی تو، چه من درمانده ام بی تو، مباد م زندگی دیگر نبینی ... خنده ام تو ، می روی دامن کشان چشمم، به راهت خون فشان یک لحظه تو دستم بگیر یک لحظه شو آرام جان چون ریشه از خاکم زدی پیوند با تاکم زدی خاکم به کوی عشق تو چون سینه را چاکم زدی دیگر شراب سرخ عشق دیگر دوچشم پرسرشک دیگر نبینی، روی من از عشق، نتوانی نوشت رفتی؟ ... برو نامهربان دیگر چه می گوید زبان چشمم به راه تو ست باز هر چند که بسته برجهان
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•**•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•**•.¸¸.•*
ققنوس آزاد نه ویرانم ...نه آبادم نه خاموشم ... نه فریادم نه در بندو ... نه آزادم نه غمگینم ... نه دلشادم نه مجنونی ... که دربادم ببین در بندِ این دامم ولی ... ققنوس ... آزادم
زخمه امشب ...سازدلت در این سکوت شگرف ... چه می نوازد که زخمه آن ... به تار دلم چنگ می زند؟ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
من خود م ماه شدم
|
|
خواب ديدم ، دم صبح می پرم چون قمری می جهم برلب جوی می پرم تا ته دشت ... عمق دشت نا پیدا دشت بود... خيز نگاهم تاکوه کوه بود... تامهتاب عکس مهتاب... درخواب … دل سپرده برآب می پريدم… در باد زيرپايم… همه دشت روی امواج خیال مست بودم و شاد گیسوانم، مست بود مست حرکات نسیم می کشید دست به اندام صبا می جهید تا فردا چشمهایم... در خواب مثل هوشیاریِ روز پرکشید از پی تو پس یک قطره... نگاه عکس چشمان تو بود در کنارِ ... مهتاب دل سپرده... بر آب کم کمک، رفته به خواب من... چه بی تاب شدم پرکشیدم... سر کوه پرزدم... تا دل ماه تا خودم ماه شدم
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•**•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*
ده بالا، سمت نور سر پیچ دومی.... ..... نه خیلی دور ...کمی قبل از بلده ...نرسیده به کُجور اول ِ دشت شقایق سمت راست خانه ی... اجدادی ماست توی آبادی ما... می شه عاشق شد و گفت می شه گُُل داد و شکفت توی آبادی ما روی یک تکه ی خشت می شه از عشق نوشت می شه افسانه کشید روی بوم سرنوشت می شه از خشکی گریخت مثل بارون شد و ریخت توی آبادی ما ... زیراون درخت بید می شه ، نیما رو دید لب چشمه ی بهشت می شه با چشم شنید می شه از سر کتل بی پروبال پرید می تونی از ده ما برسی عرش خدا شب پرستاره را بروی تا دل ماه
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•**•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•*
توبه
توبه کردم سر سجاده عشق، از ته دل که دگر باره به روی تو نگاهی نکنم گفتم این بار که دید م گل رویت، ای یار در خفا می گذرم، هیچ صدایت نکنم نزنم دم، دگر از دوری تو با یاران نه بسوزم نه بگریم هرشب چون باران نه شکایت، نه که منت بکشم من از تو نه کنم، حجر تو را با کس دیگر درمان رفتم آن روز به بازار بزرگ نان بخرم کاسه ای ماست، کمی سبزی ترخان بخرم چادر توری به سر کردم و نعلین به پا روگرفتم که از این مهلکه من جان ببرم دیدمت تنگ غروب زیر گذر، دم سقاخانه شمع بر دست ، دل سوخته چون پروانه ناله از دوری من می کردی، از ته دل قطره ی اشک توساخت، کار من دیوانه کاسه افتاد زدستم به زمین ماست بریخت توبه با چشم تو در هم بشکست مستانه توبه گرگ که گویند مرگ است، درست به درستی شده مصداق من دیوانه چادُرم
چادُرم ...گُلدار است گُلش از جنسِ بلور لبه اش گل دوزی مثل شیشه ... مثل نور چادُرِ گلدارم با من است ... وقت نماز از سَرِ حاجت من می پرد تا که بلندای ... نیاز از پسِ چادر من دشتِ بی گل ز اقاقی ... لبریز برگ غم می ریزد از سر چادرِ من چون ... پاییز تا دَمِ خانۀ دوست از سر چادرِ من یک قدم برداری بی درنگ ... منزل اوست مِهر از دل چادر من شکل حقیقی دارد نه، به رنگِ رویا است از سر چادر من عشق بی هیچ گمانی زیباست.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
شعری از مرغ طوفان برای مادرش
|
این شعر را پسرم " مرغ طوفان"بعداز خواندن شعر متولد ماه عشق و فی البداهه برای من نوشته ( این هم عکس مرغ طوفان زمانی که هنوز جوجه بود):
سلام به خورشید زندگی من سلام به تو زیبا سرشت تو قله عشقی همان انتهای بهشت زلف یار در مقابل تو هیچ است تو همانی که بهشتم آفرید بی منت سرشت . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
متولد ماه عشق
|
|
متولّدِ ماه عشقم سالِ هزاروسیصد وسی هفت بهار دل انگیز ساعت دوازدهِ مهربان ... و تازه خورشید رسیده بود پشت قُلّه قاف که من ... طلوع کردم سراپا، شور از سرزلفِ بی مثالِ یار و همان روز ...هر چند که دیروقت از پشت تریبون عشق بیانیه ای ایراد کردم به این مضمون: ... من کیستم؟
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
من همیشه خوشبخت تاریخم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
تمنا
|
برای اینکه وقت تلف نشود، بی سلام شروع می کنم... ببخشید من می خواستم که ... ...چطور؟! مرا می شناسد، ولی آشنایی نمی دهد... اصلآ نگاهم نمی کند. انگار مرا جایی دیده باشد، ولی مطمئن نیست، لبخندش شیرین است ... چشمانش را ریز می کند و سرش را نزدیک می آورد. بوی عطرش توی بینی ام می پیچد. چشمانم را می بندم بومی کشم... وای که چه عطری، بوی میوه کاج می دهد ... وقتی می گوید؛ خانم با شما هستم؛ مرا می شناسید؟ ... چشمانم را باز می کنم... دیگر چشمانش همان یک نقطه شک را هم ندارد، مثل اینکه اصلآ مرانمی شناسدیا شاید فکرم را خوانده و دلش نمی خواهد مرا با خودش ببرد. می گوید: تصور نمی کنم شما را بشناسم . ولی مثل اینکه سئوالی داشتید؟ می گویم: بهتر است خجالت را کناربگذارم.واز شما تمناکنم... بازوانم را باز می کنم و به طرفش می روم ... وقتی چشمانم را باز می کنم، آغوشم تهی از جسمش و پراست از عطرِ خاطرۀ او با یک بغل تمنااست... |
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1384ساعت 4:4 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
شعر کوچه اثر فریدون مشیری( شعری که حتی بارها خواندن آن لذت بخش است)
|
|
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ، خيره بدنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم ، گل ياد تو ، درخشيد باغ صد خاطره خنديد ؛ عطر صد خاطره پيچيد : يادم آمد که : شبی با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتی بر لب آن جوی نشستيم تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه ، محو تماشای نگاهت . آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ . يادم آمد : تو به من گفتی : - " از اين عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر اين آب نظر کن . آب ، آئينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت بنگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از اين شهر سفر کن ! با تو گفتم : " حذر از عشق ؟ - ندانم سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم ، نتوانم ! روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر ، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم ، نه گسستم . باز گفتم که : تو صيادی و من آهوی دشتم تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ريخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگريخت ... اشک در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آمد که : دگر از تو جوابی نشنيدم پای در دامن اندو کشيدم نگستم ، نرميدم . رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم .... بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمامی خط خطی های این وب لاگ سروده و نوشته شده به وسیله تاج ماه بوده مگر اینکه نام نویسنده و یا شاعر ذکر شده باشد .
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* کی رفته ای ز دل ؟که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته؟که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را |
|
RSS
|
style>body{cursor: url('http://none-shadow.persiangig.com/rose.cur')}