![]() |
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
![]() |
|
نبات تلخ
|
... بر لب گوری زنی افتاده است برخاک سرد آخرین دم می کشد از سینه اش آهی به درد پس به ناخن پاره می سازد سرو هم سینه اش تا که خالی گردد از سینه، غم دیرینه اش خاطراتش پیش رو، شاید که آرامش کند مرگ را همچون نباتی تلخ در کامش کند … نبات تلخ گفتم این خود سایه ای از نور "اوست" کین چنین مقبول و زیبا روی اوست هر قدم بر خیر و دستش سوی حق می نهاد سر را به سجده تا شفق این همه حُسنی که داده است او خدا می کند او را ز هر انسان خاکی هم جدا از ملائک برتر و از شاه خوبان خوبتر در میان انجمن، بی دل ولی محبوبتر چشم او روشن تر از آئینه مهتاب بود چون گلی خوشبو نهادش پاک بود بر گرفتم جام دل ، تا پر کنم از این صبو غرق در دریای او، روزی رسم تا پای او لیک جای راه حق راهی دگر خود باز شد روزهایی خوش زعشق و مستی ام آغاز شد پر کشید یم در هوای تازه ای از این جهان از خود بی خود بریدیم، پر کشید یم از زمان بر شکستیم از حرم هم گنبد و هم لانه را تا بسازیم ا ز خود ِ خود کرده ها ویرانه را نه جهان دیگر به شکل ظلمت و اندوه بود نه که سختی و مرارت ها به سان کوه بود گرچه می خوردیم زخم، با تیغِ هر خار و خسی لب فرو بسته، نمی گفتم از آن با هر کسی مشکلات هرقدر سخت بردوش ما همچون پری می نمود هر سنگ خارا، نزد ما چون گوهری ما بهشتی گشته بودیم، نه بهشت در راه دور در درون خود بهشتی ساختیم، ازعشق و شور کوه ها پُر گل، بیابان باغ نرگس بود و بس از بهشت رانده شدن را کس نمی دارد هوس او دگر در نزد من از جنس خاصی می نمود هر زمان همراه من، با من پرش را می گشود می کشید پر را به سوی آسمانی پر شهاب غافل از آن خانه ای که ساختیم بر روی آب ما طلوعی تازه بودیم، زایشی نو در میان نورماه کِی گمان کرده که این نورمهی است در عمق چاه روزها زیبا تر و بر ما شکوهی تازه داشت لیک این دنیای زیبا در خودش اندازه داشت یک زمان پُر شد به پیمانه همه عشق و نفس عشق را با منطقی توصیف کرد، عین هوس گفت دوستت دارم اما من نگاهم با تو نیست جز پرستیدن خدا را، عشق دیگر بهر چیست عشق ما هر چند زیبا، لیک عشقی رفتنی است قصه عشق در کلام حق برایم ماندنی است نه مرا می خواست دیگر، نه مرا از خود سوا من رها در او و او عشقش به سوی کبریا او مرا عاشق به خود خود را به مولا می سپرد می سپردم خود به او، او ذکرها را می شمرد بی تحّمل گشته و خود را به بالا می کشید من کم از یک قطره بودم، او به دریا می رسید من کجا تابی که از راهش پشیمانش کنم یا که خود را بشکنم یا فتنه در دامش کنم من چه بودم تا درافتم با رغیبی این چنین یا بجویم عشق خود را بی تآمل در زمین هر چه بود در پشت سر آتش گرفته سوخته چشم من بر خاطراتی خوش که دل اندوخته هر دو چشمم از سرشک کور و زبانم لال شد مرغ زیبای وجود و هستی ام بی بال شد هر چه عشق من فراتر، مهر او خاموش تر سوی نوری می شتافت پر جوش تر پر کوش تر هر چه گفتم عشق ما از نور حق دارد نشان او ترا آزرد ه کی خواهد ، بیا با من بمان می توانی هر دو عشقت را به همراهت بری که خدا سرور به تو، تو می کنی بر من سری خود به ما داده چنین روزی که بهروزی کنیم او نمی خواهد که بی مهری و خود سوزی کنیم آه و اشکم بر دلش چون تیربود بر جان سنگ می کشید دامن ز راهم می گذشت او بی درنگ می دمید بر سیرت زیبای او انوار عشق نرم و آهسته پرید از کوی من، از این بهشت خانه زیبای مان را بی صدا ویرانه کرد عاشقی بودم که یکباره مرا دیوانه کرد توشه ره را به سوی شهر دل بست و شتافت وای از این یوسف ، دل دلدارخود راهم شکافت صورتم زرد و دلم سرد و صدایم پوچ شد این دل آتش گرفته منتظر بر کوچ شد دیدم این هُرم حَرم کم کم به سردی می کشد رفتن عشقم زاین وادی به زودی می رسد تا که رفت و خانه را ازپایبست ویرانه کرد من که خانه بودمش روزی، مرا آواره کرد حال ویران گشته بودم در پس آتش فشان جز که خاکستر ندیدم بر رهش دیگر نشان گفتم ؛ این دنیا چه جایی خوش بود بی روی او بر نمی آید زمن، بی او بمانم باز هم در کوی او پس به ناخن پاره کردم سینه و دل شد عیان کر شدم تا نشنوم از دل شکایت یا فغان گفتم ای دل در گذر از من، ببخش این جان و تن لایق و شایسته این قلب عاشق من نبودم در بدن خود تو شاهد بوده ای او رفت و جفتت را ربود کم نکردم پا فشاری ، از تلاش من چه سود پس بیا بیرون ز این بند و مرا در خود بُکش شاید اندر سینه ای دیگر بیابی روز خوش بی تآمل کنده خاک و گور قلبش را ساخت او ناگزیر خونین دل خود بین گور انداخت او پس فروبست آن دوچشم چون بهارش را به عشق خود به دست خود چنین طالع به جان خود نوشت دل میان خاک گور غلطید، در خون شد رها ناگهان از بین آن گودال آمد این صدا یارب، ای باریتعالی خود ز عشقم ساختی خود مرا بردامن عشقی چُنین انداختی حال که من را بَری از خانه ام تا کوی دوست هر چه می خواهی بُکن با من، برای من نکوست
بر بگیر این قلب بی مقدار را هم نزد خویش تا دل عاشق نگردد بیش از این ها ریش ریش بی گمان روزی به کار آید درون سینه ای این دل عاشق که نقشش می شکست آئینه ای می نشانش در دل یوسف که داند عشق چیست در دل آن کس که جز سنگی درون سینه نیست گو که بوی حضرت حق می دهد دست دلش تا گشاید بوی آن شاید به هستی مشکلش بعد آن آرام شد دل، بین خاک و خون بخفت گر شنیدی یک کلام از سنگ، دل از عشق گفت *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* نقاش تصویر بالا به وسیله : ایمان مالکی در صورتی که مایل به تماشای باقی نقاشی های ایشان باشید می توانید برروی این وب لاگ کلیک کنید: http://nabatetalkh.blogfa.com/
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
بخشیدیم
|
چُون گریزم از تو وازعشق بی پایان خود؟ تا ببینم رامشی در درد بی درمان خود چون بگویم ازدرون با سنگ از راز دلم سنگ هم بر خود شکافد در میان جان خود من نمی دانم چرا عزم سفر دارد دلت ؟ باز هم چشم امیدش مانده بر سامان خود با چه حالی بر سر سجاده می گویی خدا؟ لازم الشک گشته ای، شاید سرپیمان خود شک ندارم مهر ما عشق الهی بوده است کین چنین ما را نشانده بر سر ایمان خود بر بگیر خودرا ز چشم بی قرارو خام ما می کشیم نقش حضورت دردل پنهان خود گرچه سوزاندی دلی که عاشق و دیوانه بود ما که بخشیدیم شما را از سر احسان خود
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
حلفه زنجیر
|
|
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود من دیوانه چو رلف تو رها می کردم هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود یارب این آئینه حسن تو چه جوهر دارد که در او آه مرا قوت تآئیر نبود نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوش ترا از نقش تو در عالم تصویر نبود تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود آن کشیدم زتو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
( خواجه حافظ شیرازی ) |
|
2 نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمامی خط خطی های این وب لاگ سروده و نوشته شده به وسیله تاج ماه بوده مگر اینکه نام نویسنده و یا شاعر ذکر شده باشد .
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* کی رفته ای ز دل ؟که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته؟که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را |
|
RSS
|
style>body{cursor: url('http://none-shadow.persiangig.com/rose.cur')}