![]() |
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
![]() |
|
بند اول بند آخر
|
|
( به سفارش و اصرار بی اندازه خودم، این خط خطی را که خیلی ها با آن آشنا هستند و قبلآ در وب لاگم گذاشته بودم، مجدد تکرار کردم. ببخشید مرا ولی دل است دیگر و بی صاحب زخمش هنوز درمان نشده) آخرین دیدارمان یادت هست بند اول : آخرین لحظه های دیدارمان یادت هست ؟ در کنارآن دیوار ، دیوارکشیده شده تا ابد. دیوار سوراخ شده از ظلمت ومستمر درتاریکی و لجباز برای بودن با گودالهای ژرف، تکیه کرده برزمان و برظلم وآوار شده بربهت من وسکوت وشرجی و درختان نخل خسته ورطب تازه رسیده و قرآنی که در جیبت گذاشته بودم و قرآنی که با خود آورده بودم با چند سیب و لیمو ترش که می دانستم دوست داری وصدای دعا بود وبوی غلیظ مهرکه با رطوبت اروندرود، جاری بود در نفسهایمان وباز هم سکوت بود و نگاه بود بدون کلام و نگاه بود با اشکهای من و نگاه سرسخت و مهربان توکه نمی خواست اشکم را ببیندوهمیشه می گفت شیر زن باش، شیرزن وتو در مقابل من. توی ناگزیر به سفرو همراه با بی قراری و بی تابی برای رفتن و اسطوره شدن، تاریخ شدن و.... نگاه من که تهی می شد از تو در آخرین لحظه های دیدارمان......... بند دوم : آخرین لحظه دیدارمان یادت هست زمانی که سرم را روی شانه های مقاومت گذاشتم وصورتم را به گردن ستبرت نزدیک کردم ؟ تنت بوی عشق می داد، بوی زندگی می داد بوی سیب می داد. هیچ کس دیگر این بو را برای من نداشت بوئی جاری ومداوم در رگهایم تاهنوز. برای اولین بار در آخرین لحظه های دیدار گذاشتی تا سیر بوبکشم تورا. و نگاهم نکردی، شاید می خواستی از تو دل بکنم یا از من دل بکنی به همین راحتی که فکر می کردی، که فکر می کردم فکر می کنی نبود کندن از تو. صورتت پیش آوردی تامن ببوسم، مثل همیشه، نمی خواستی مهرت را به من نشان بدهی، مبادا به تو دل ببندم ولی ازخیلی پیشترهابسته بودم. سخت بستم مثل دخیلی که همیشه برای مراد دادن به آن نگاه می کردم و در انتظاری دست نیافتنی در انتظاری همیشگی برای رسیدن به تو و به مرادم و امید به رسیدن به تو در آخرین لحظه های دیدارمان ........... بند سوم : آخرین لحظه دیدارمان یادت هست . که دستهایم را دور اندام جوان و کشیدو قوی تو حلقه کردم. اندامت را همه تحسین می کردند. می خواستم به دستهایم شهامت بدهم می خواستم به دستهایم تجربه هدیه کنم، تجربه در آغوش کشیدن عشق را مهر را مهربانی را، می خواستم دردستهایم خاطره ای بکارم از تو که هرگز خشک نشود. دستهایم هنوز خجول بود و بی تجربه، دستهایم تجربه ای برای خداحافظی نداشت و نمی دانست که اگر اورادر آغوش بگیرد ممکن است این آخرین لمس منحصر به فردیک لمس عاشقانه باشد. چه می دانست دستهایم ، هنوزکودک بود. دیگر برای تجربه کردن وقتی به من داده نشد ولی در آغوشت گرفتم و به سینه ات مهُر شدم . مهری که هنوزبرسینه خود دارم. در نگاهت که به آسمان نگاه می کرد رخنه کردم وغرق شدم در شط خروشان آن ودرساحل آن کپری زدم به اندازه عمر. تورا نوشیدم ومست شدم در آخرین لحظه های دیدارمان ......... بند چهارم: آخرین لحظه دیدارمان یادت هست. درست درآخرین لحظه مرابوسیدی. اولین بوسه و آخرین بوسه در آخرین لحظه دیدار؛ وقتی مرابوسیدی، شکفتم گل دادم جوانه زدم ، متعالی شدم ، بزرگ شدم ، پرنده شدم ، پرواز کردم افکارت که در اوج بود. در آخرین لحظه های دیدارمان ......... بند آخر: آخرین لحظه دیدارمان یادت هست؟ در آخر آن بند، اشک نریختم، استوار ایستادم ، همان طورکه می خواستی شیرزن بودم و شیرزن ماندم، نسوختم، ساختم. شک نکردم به عظمت روحت. شک نکردم به استقامتت به بزرگ بودنت به ایمانت به شجاعتت به عشقت به مهرت و به وفاداریت ونگاه کردم که می روی سرمست مست دیدار یار و مرا باقی گذاشتی که دوباره تورا تکرار کنم . بارور شوم از تو از ریشه هایت که دمیده بودی در من. واز پس دیوار...... بوی باروت وصدای سرب آمیخته به خون به عشق به هستی ودیوار کشیده تا ابد وسوراخ های ژرف وصدای پرپروازت را به سوی قله های آرزو ارتفاعات دست نیافتنی جاودانه شدن . وکسی مرا صدا زد بندآخر، به آخربند. قرآنی را که لحظه ای پیش در جیبت گذاشته بود م به دستم داد و یک سیب گاز زده و نیمه ای از یک لیموترش قرآن راگشودم؛ هنوز جاری بود سوره مبارکه الفاتحه سوره مبارکه یوسف والقیامه ولشمس واللیل والنور وجاری بود خون گرمت همراه آن و می چکید قطره قطره برزمین وهنوز قرآنت بوی تو را می داد در آخرین لحظه های دیدارمان ....... بوی پدر. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمامی خط خطی های این وب لاگ سروده و نوشته شده به وسیله تاج ماه بوده مگر اینکه نام نویسنده و یا شاعر ذکر شده باشد .
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* کی رفته ای ز دل ؟که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته؟که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را |
|
RSS
|
style>body{cursor: url('http://none-shadow.persiangig.com/rose.cur')}