![]() |
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
![]() |
|
تمنا
|
برای اینکه وقت تلف نشود، بی سلام شروع می کنم... ببخشید من می خواستم که ... ...چطور؟! مرا می شناسد، ولی آشنایی نمی دهد... اصلآ نگاهم نمی کند. انگار مرا جایی دیده باشد، ولی مطمئن نیست، لبخندش شیرین است ... چشمانش را ریز می کند و سرش را نزدیک می آورد. بوی عطرش توی بینی ام می پیچد. چشمانم را می بندم بومی کشم... وای که چه عطری، بوی میوه کاج می دهد ... وقتی می گوید؛ خانم با شما هستم؛ مرا می شناسید؟ ... چشمانم را باز می کنم... دیگر چشمانش همان یک نقطه شک را هم ندارد، مثل اینکه اصلآ مرانمی شناسدیا شاید فکرم را خوانده و دلش نمی خواهد مرا با خودش ببرد. می گوید: تصور نمی کنم شما را بشناسم . ولی مثل اینکه سئوالی داشتید؟ می گویم: بهتر است خجالت را کناربگذارم.واز شما تمناکنم... بازوانم را باز می کنم و به طرفش می روم ... وقتی چشمانم را باز می کنم، آغوشم تهی از جسمش و پراست از عطرِ خاطرۀ او با یک بغل تمنااست... |
|
2 نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1384ساعت 4:4 قبل از ظهر توسط *•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمامی خط خطی های این وب لاگ سروده و نوشته شده به وسیله تاج ماه بوده مگر اینکه نام نویسنده و یا شاعر ذکر شده باشد .
*•.¸¸.•*تاج ماه *•.¸¸.•* کی رفته ای ز دل ؟که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته؟که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را |
|
RSS
|
style>body{cursor: url('http://none-shadow.persiangig.com/rose.cur')}